مطالب خواندنی
مطلب اجتماعی
یک مطلب تاسف بار از گروه نابترینها
خاطرات یک دختر فراری
یک سالگی : از اون موقع ها چیزی خاطرم نیست ، اما مامان میگه من بچه ی بداخلاقی بودم ، همیشه اخم می کردم و به هیچکس لبخند نمی زدم اما تا صورت بابا رو می دیدم
یا گرمی دست هاش رو احساس می کردم لبخند می زدم .
دو سالگی : مامان میگه اولین کلمه ای که به زبون آوردم بابا بود . اون موقع نزدیک به یه هفته بود که بابا نیمده بود خونه و برای دیدن مادربزرگ بیمارم به روستای
محل تولدش رفته بود . من هر ساعت برای دیدنش لحظه شماری می کردم . یه شب که روی پاهای مامان دراز کشیده بودم و مامان واسم لالایی می خوند اشک تو چشمام جمع شد
و اولین کلمه را به زبون آوردم .
سه سالگی : اوایل دی ماه بود و هوا وحشتناک سرد . من از صبح تب و لرز گرفته بودم ، مامان و خانم همسایه با استفاده از انواع داروهای گیاهی سعی کردن دمای بدنم
رو پایین بیارن اما تمامی سحر و جادوهای گیاهی اون ها که از نظر خودشون از صدتا دکتر و داروی شیمیایی بهتر افاقه می کرد هیچ تأثیری در بهبود حال من نداشت هیچ
، از بس گیاه بدبو به خوردم دادن پنج شش بار ( با عرض معذرت) حالت تهوع بهم دست داد و ... ساعت نه شب بود که حالم وحشتناک وخیم شد . بابا زودتر از همیشه به
خونه برگشت ، چون بارون شدید می بارید او و همکارانش نمی تونستن کار کنن ، به خاطر همین کار رو تعطیل کردن و برگشتن خونه پیش انوادهاشون . بابا از مامان جویای
حال من شد و وقتی دستش رو روی پیشانی ام گذاشت تعجب کرد . درست یادم نیست چی شد اما خوب یادمه که بابا منو بغل کرد ، هرچی مامان بهش گفت بذار فردا صبح ، الان
هوا سرده . تو این بارون میخوای کجا بری ؟ فکر خودت نیستی فکر این بچه باش . تا برسی درمونگاه از سرما یخ می زنه . اما بابا توجه نکرد . با اینکه بارون و تگرگ
شدیدی بود اما من هیچی حس نکردم ، حتی یک قطره آب هم بهم نرسید اما هر چند لحظه یک بار که چشمامو باز می کردم و به بابا نگاه می کردم می دیدم که از لحظه ی قبل
خیس تر شده .اون روز دکتر گفت شانس آوردین که زود رسوندینش بیمارستان ، اگه تا صبح به امید خوب شدن دست رو دست می گذاشتین بچه از دست می رفت .
چهار سالگی : من ناخن های تیزی داشتم ، با اینکه هر دو هفته یک بار به زور مامان کوتاهشون می کردم اما با سرعت نور رشد می کردن . یه روز که دوستم دفتر نقاشیم
رو خط خطی کرد با هم درگیر شدیم . او موهای منو کشید منم با تمام قدرت با ناخن های تیزم گونه اش رو چنگ زدم . از شدت ضربه ی من صورتش غرق خون شد . مادر دوستم
که خانم زبان درازی بود چادرش را به سر کرد ، دست دخترش رو گرفت و اومد در خونه ی ما . چنان داد و فریادی راه انداخت که نگو . من رو مقصر مطلق قلمداد کرد و
دختر لوسش که باعث دعوا شده بود رو مظلوم . انگار فراموش کرده بود که دخترش مقداری از موهای منو کنده بود . همه ی همسایه ها جمع شده بودن ، مامان که تا اون
روز هیچکس با صدای بلند باهاش حرف نزده بود نزد مادر دوستم بسیار شرمنده بود و از دست من عصبانی . سرش رو پایین انداخته بود اما زیرچشمی به من که گوشه ی چادرش
رو چسبیده بودم و خودم رو پنهان کرده بودم نگاه می کرد . اون روز اولین بار بود که از مامان کتک خوردم . مرتب می گفت دختره ی نیم وجبی ببین چجوری آبروم رو
تو در و همسایه بردی ؟ در اثر ضربه ای که مامان به گونه ام زد اشک تو چشمام سرازیر شد ، بدون اینکه شام بخورم رفتم تو اتاق پتو را روی صورتم کشیدم و بی صدا
گریه کردم . منتظر بودم مامان یا یکی از آبجی هام بیان منت کشی اما عین خیالشون نبود . همه شام خوردن و بعد هرکس رفت سراغ کار خودش . انگار نه انگار که من وجود
دارم . هرچند لحظه یک بار یکی از اون نامردها وارد اتاق می شد ، چیزی برمی داشت و دوباره بیرون می رفت . انگار من اون وسط عروسک زشت و بو گندویی بودم که هیچکس
دوستم نداشت . شاید اگر بچه ی یک خانواده ی دیگه بودم اوضاع بهتر بود . شاید اگه مامانم ، مامان دوستم بود و از حق من دفاع می کرد من الان انقدر ناراحت نبودم
. بابا مثل همیشه یازده شب برگشت خونه . از اینکه من کاملا ً ساکت بودم و به ظاهر خوابیده بودم تعجب کرد و از مامان علت رو پرسید . مامان برای اینکه ناراحت
نشه بهش گفت : خسته بود ، زود خوابش برد . از حرف مامان بدم اومد . چرا بیخود دروغ می گفت ؟ چرا راستش رو نمی گه ؟ از بس غلط خوردم و پاهایم رو به زمین
کوبیدم بابا یه چیزهایی دستگیرش شد . خواهر بزرگم ماجرا رو واسش تعریف کرد . بابا قبل از اینکه شام بخوره اومد طرفم و منو بغل کرد . با ترفند خاصی منو از ناراحتی
بیرون آورد . شکمم که از گرسنگی درد شدیدی داشت با اصرار های بابا برای خوردن غذا کمی پر شد . اول بابا اصرار کرد که باهاش غذا بخورم اما من ناز کردم . چهار
بار اصرار کرد ، دیگه تو معذورات قرار گرفتم و برای اینکه رویش رو زمین نندازم قرار شد یه لقمه بخورم اما من تا آخرین دانه ی برنجی که در بشقاب بود رو خوردم
.
پنج سالگی : با مامان رفته بودم بازار . مامان میخ واست گوشت و مرغ بخره ، انقدر التماس کردم که راضی شد منو با خودش ببره . قصابی شلوغ بود و من بی حوصله . از
مامان اجازه گرفتم برم پشت ویترین اسباب بازی فروشی کناری و اباب بازی ها رو نگاه کنم . پشت ویترین عروسک بود که خیلی ازش خوشم اومد . عروسک بین عروسک بتمن
و یه آدم آهنی قرار داشت . چشماش آبی بودن و موهاش طلایی . عروسک به من زل زده بود . با اینکه دوتا دختر دیگه هم پشت ویترین ایستاده بودن اما عروسک به من خیره
شده بود . چشم از من بر نمی داشت . با چشم هاش از من خواهش می کرد که از کنار بتمن و آدم آهنی خشن نجاتش بدم . شب ها که فروشنده می رفت خونه و مغازه تعطیل می
شد بتمن و آدم آهنی به جون عروسک می افتادن و کتکش می زدن . آشفته بودن موهای سرش به خاطر همین بود و قرمز بودن گونه هایش به خاطر شکنجه های ظالمانه ی اون دو
. خودش بهم گفت که توپ رونگی های پایین هم خودشونو به سر و صورتش می کوبوندن . از همه بدتر اینکه اون دوتا عروسک باربی که گوشه ی دیگه ای از ویترین قرار داشتن
که به خاطر زیبا بودن و باربی بودنشون به عروسک بیچاره تیکه می انداختن . خیلی دلم برای عروسک سوخت . دخترکی از مغازه بیرون اومد که یه عروسک لنگه ی عروسک مورد
علاقه ی من تو دستش بود . پریدم تو مغازه و مغازه دار پرسیدم : بازم از این عروسک دارین ؟ فروشنده جواب داد که اونی که تو ویترینه آخریه . مامان اومد دنبالمو
و منو از مغازه بیرون برد . بهش التماس کردم : مامان تو رو خدا این عروسک رو واسم بخر. مامان جوابم رو نداد و به زور منو دنبال خودش کشوند . وقتی رسیدیم
خونه دوباره قهر کردم . من اون عروسک رو می خواستم . وقتی بابا اومد خونه و دلیل ناراحتی منو فهمید لبخند زد و از خونه بیرون رفت . یک ساعت بعد با یه عروسک
برگشت . اون عروسکی که من می خواستم نبود اما خب یه عروسک بود و خیلی خوشگل و دوست داشتنی و مامانی بود که من دوستش دارم .
شش سالگی : از دوستام شنیده بودم که روز تولد هرکس مخصوص همون آدمه . همه باید بهش کادو بدن و مثل شاهزاده خانم ها باهاش رفتار کنن . اون روز جمعه تولد من بود
. تو خونه هرکس به انجام کارهای روزانه اش مشغول بود . مامان داشت نهار درست می کرد ، آبجی ها درس می خوندن ، بابا هم تازه از سر کار برگشته بود و بی نهایت
خسته بود . به محض اینکه سرش رو روی بالش گذاشت خوابش برد . من رفتم پیش مامان و پرسیدم : مامان امروز چه روزیه ؟ مامان که مشغول آبکش کردن برنج بود اصلا
ً توجه نکرد : برو کنار آبجوش نریزه روت . دوباره سوالم رو تکرار کردم اما به جای جواب دلخواهم شنیدم : آخرین مهلت شهریه ی دانشگاه خواهرته . با ناراحتی
بهش یادآوری کردم که روز تولدمه . مامان از دستم عصبانی شد سرم داد کشید . دوباره بغض کردم و رفتم تو اتاق . یک ساعت بعد بابا بهم گفت آماده شو تا با هم بریم
پارک . با خوشحالی بلند شدم و آماده ی رفتن شدم . اول تاب بازی کردم ، بعد سرسره و بعد اسباب بازی های دیگه . خیلی بهم خوش گذشت . تا بعد از ظهر بازی کردم
. مامان نهار رو فرستاد پارک . خستگی تو چشمای قرمز بابا تابلو بود اما اصلا ً به روز خودش نمی آورد و فقط به من لبخند می زد . انگاز چیزی جز خوشحالی و شاد
بودن من واسش مهم نبود .
هفت سالگی : کوکب خانم همسایه با مامان تو حیتط مشغول درست کردن رب انار بودن . تو دیگ خیلی بزرگی رب اناز درست می کردن و می فروختن . اینطوری مقداری از مخارج
زندگی را سبک تر می کردن . مامان هیچ وقت نمی گذاشت من به دیگ نزدیک بشم . چون چند سال قبل دختر فضول کوکب خانم مرتب دور دیگ تاب می خورد ، آخر سر هم دیگ چپه
شد و مقدار زیادی از رب انار داغ روی دست و صورتش ریخت و سوخت . درست خاطر چکارش کردن اما جای سوختگی چندان وحشتناک نبود اما سمت چپ صورت و تنش برای همیشه قرمز
موند . مامان می ترسید من همون بلایی سرم بیاد که سر دختر کوکب خانم اومد . وقتی رب اناز درست شد زیر دیگ رو خاموش کردن و برای کاری از خونه بیرون رفتن
. من که بهترین فرصت برای سرک کشیدن به دیگ رو به دست آورده بودم . به طرف دیگ رفتم و به رب انار خیره شدم . من عاشق طعم ترشش بودم ، دهانم آب افتاد . خیلی
سریع رفتم تو آشپزخونه و یه کاسه برداشتم ، دوباره برگشتم پیش دیگ و کاسه رو پر از رب انار کردم . صدایی از بیرون اومد ، حواسم پرت شد و دستم رفت تو رب انار
داغ . اول سرمای گزنده ای دستم رو آزار داد اما چند لحظه ی بعد از شدت درد سوختگی جیغ زدم . کاسه ی پر از رب انار کف حیاط خالی شد . مامان و کوکب خانم دویدن
طرفم و از دیدن دست سوخته ی من و رب اناری که کف حیاط ریخته بود عصبانی شدن . چون سوختگی کاملا ً سطحی بود و من گنده اش کرده بودم مامان یه تکه یخ روی دستم
گذاشت و شروع کرد به غر زدن : دختر مگه صدهزاربار بهت نگفتم نرو طرف دیگ ؟ خوب شد دستت سوخت ؟ حالا دستت هیچی ، من کلی زحمت کشیدم برا رب انار اما تو بیشترش
رو خراب کردی و .... من ناراحت شدم ، مامان اصلا ً محلم نمی گذاشت . با کوکب خانم توی حیاط دور رب انار بود . بابا اومد پیشم ، نوازشم کرد و از کار بدم برام
گفت و اینکه مامان از دعوا کردن من منظوری نداره . چون خسته است و برای رب انار از هفت صبح تا الان که بعد از ظهره زحمت کشیده و سوختگی دست من خیلی کلافه اش
کرده حرف زد و آرومم کرد . من فهمیدم که باید به حرف های مامان گوش بدم و اذیتش نکنم . از اون روز به بعد هر وقت مامان رب انار درست می کرد تا ده قدمی دیگ نمی
رفتم .
هشت سالگی : تعطیلات تابستون بود ، داداش علی می خواست بره نون و قند بخره . انقدر اصرار کردم که منو با خودش برد . از خیابون که خواستیم رد بشیم که برسیم به
نانوا من اونطرف خیابون یکی از دختر عمو هام رو دیدم پریدم تو خیابون که برم پیشش . داداش علی داد زد که نرو . من توجه نکردم که یه کامیون از دور با سرعت اومد
. نمی دونستم چکار کنم همونجا ایستادم و چشمامو بستم . وقتی بهوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم و یه سرم تو دستم . تا چشم مامان بهم افتاد گفت : بمیری الهی .
این چکاری بود کردی ؟ حالا من چه خاکی تو سرم بریزم از دست تو دختر نفهم ؟ اول نمی فهمیدم مامان چی میگه اما بالاخره دوزاریم افتاد که با اون روز داشته می
اومده وقتی منو وسط خیابون دید پرید طرفم که نجاتم بده اما خودش با کامیون تصادف کرد و جفت پاهاش شکست .
این است زندگی خیلی از دختران امروزی ، حتما این مطلب رو تا آخر بخوانید ، پیشاپیش ببخشید که من از همچین موجوداتی که اینجوری زندگی میکنن و آخر عاقبتشون مثل آخر این مطلب میشه متنفرم
پس به ادامه مطلب برید و تا آخر این مطلب رو بخونید