وقتي دلم مي گيرد....

وقتی دلــــت میگیرد ..

 

جلوی آیینــه می ایستـی ..

 

رژ لــــب میزنـی.. کمی عـــــــطر..

 

نیــش خنـدی میزنـی به خــــودت..

 

به .......

ادامه نوشته

غريبانه.....

چه چیزی در جهان

 

غریبانه تر از زنی است که

 

تنهایی اش را بغل میکند

 

و می پوسد

 

اما حاضر نیست دیگر کسی را دوست بدارد...

 


غزلی دیگر از نابترینها

ترسم اين است که پاييز تو يادم برود

حس اشعار دل انگيز تو يادم برود 


ترسم اين است که باراني چشمت نشوم

لذت چشم غزل خيز تو يادم برود

ادامه نوشته

خدایا

سلام دوستان گلم

بعد از مدتها برگشتم
دلم برای شماها و همچنین وبلاگم تنگ شده بود
حتی دلم واسه خودم هم تنگ شدهههه
اینقد سرم شلوغه که نگو
برام دعا کنید دوستان گلم ،خیلی ازتون التماس دعا دارم
امیدوارم بازهم با بقیه دوستان دور هم جمع بشیم ،چه روزایی بود اون روزا،یادش بخیر
زیاد سرتون رو به درد نیارم،این شعر خیلی به دلم نشست،هرچند با خوندنش دلم گرفت و بیشتر ناراحت شدم ،اما اینجا میذارمش تا شما هم بخونید

فدای همتون



*******************
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است


ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است


گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری


دانی که رسیدن هنر گام زمان است



تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی


بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است


آبی که بر آسود زمینش بخورد زود


دریا شود آن رود که پیوسته روان است


از روی تو دل کندنم آموخت زمانه


این دیده از ان روست که خونابه فشان است




 

ادامه نوشته

قصه زندگی

قصه زنــــدگی

 

دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن


گفتن که توی جاده دونده ها زیادن 


دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن


به همه چی رسیدیم به جز به خود رسیدن 


دویدیم و دویدیم توکوچه های بن بست

....

ادامه نوشته

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

yade%20javani%20%5BAloneBoy.com%5D%20shahriar عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

شهریار شاعری عاشق بود که شعر او جلوه ای از پاکی وجود و تبلور حقیقی احساس بود. با آن دلی که غزال چابک دشت های غزل بود، می خرامید و چشم زیبا دوستِ «شاعـری» را به خود وا می داشت. آن جا که در دامـن دل انگیز «حیـدر بابا» طنیـن می افکند، دل هر عاشق وارسته ای به آن سو می شتافت. او در سیر پر دامنه خویش، در سلوک عاشقی تا بدان جا پیش رفت که سزاوار دریافت خرقه از دستان مرشد طریقت گشت؛ اما فروتنی و خاکساری اش او را به عالم شاعری فرا خواند. روح پر تلاطم و پر تکاپوی نغز پرور او را می ستاییم.

چه میکشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

.

.

.

...:

ادامه نوشته

نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی

نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی

 

 

 

 

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

با تو، دریا با من مهربانی می کند
با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
با تو، من با بهار می رویم
با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
با تو، من در هر شکوفه می شکفم
با تو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
با تو، من در روح طبیعت پنهانم
با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
با تو، ...

ادامه نوشته

نامه ها

نامه ها

می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و … من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست …!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری … ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست …!

آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش
هی مرا می‌نگریست

جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان
اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا …!
رو به شمالِ پیچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.

یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را …!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

سر به هوا
کودکانِ کامل اُردیبهشت
راه غریب گریه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
صدایم به سایه‌سارِ درّه نمی‌رسید
تو آن سوتر از ردیف صنوبران
پای پرچینِ پسینی شکسته شاید
کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق می‌زدی،
زنان کوچه می‌گویند
به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزویی دور دیده‌اند،
حالا همه‌ی همسایه‌ها می‌دانند
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ‌ التماس
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه‌ی سالِ آخرت
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره می‌گردم
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دست‌داده‌ام ری‌را
هنوز که هنوز است
از گنجه‌ی قدیمی خانه
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ‌ شاعری خوش
از خواب شیراز می‌آید.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بیایی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود …؟!
نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش …؟!
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟!

هی تو …!
تو از عطر آلاله … بی‌قرار!
تو این رسم رویا و گریه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌ای؟
کجا بوده‌ای این همه سال و ماه
چه می‌کرده‌ای که هیچ خط و خبری حتی
از خوابِ دریا هم نبود … ها؟!

ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقره‌ای
کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دریا می‌دهد هنوز.

غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را!
من بارها …،
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان …

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ری‌را!
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام.

راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم …

چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی
این پیراهن بنفش
این همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
این چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آینه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.

دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
دیدی....

ادامه نوشته

زن که باشی...

زن که باشی...

زن کــ ــه باشــ ــی

گــ ــاهـــی کــ ـم میاوری

دســ ــت هایی را کــ ـه

مــ ــردانگی شان امــ ـنیت میاورد

و شــ ــانه هایــ ـی را کــ ــه

اســ ـتحــکام اغـــ ـوششــان

لـــ ـمس ارامــ ـش را

بـــ همـــ ــراه دارد

دســـ ــت خودت نیســـ ـت

زن کـــ ــه باشـــ ــی....

ادامه نوشته

جملات زیبای انگلیسی در مورد عشق با ترجمه فارسی

جملات <a href="http://tehrankids.com" >زیبا</a>ی انگلیسی در مورد <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> با ترجمه فارسی

 بهار نوشت: من هم به نوبه ی خودم یک ساله شدن نابترینها رو به همه ی بچه های این گروه بخصوص بچه های قدیمی تبریک میگم...امیدوارم این وب و دوستی ما همچنان پا برجا باشه....

 

 

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد

 love is wide ocean that joins two shores
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني
love is when you find yourself spending every wish on him
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
love is flower that is made to bloom by two gardeners
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
love is like a flower which blossoms whit trust
عشق يعني ...

ادامه نوشته

نابترینها یک ساله شد ..

سلام دوستای عزیزم در نابترینها

امیدوارم حال همگی خوب باشه و شاد و سلامت باشید

امروز این وبلاگ یکساله شد و بهانه ای شد برای عرض تبریک

و احوالپرسی خدمت برسم و چند خطی بنویسم...

از صمیم قلبم به مدیر محترم علیرضای عزیز و نازنین اولین سالگرد

نابترینها رو تبریک میگم و از خدای مهربون میخوام همیشه بهترینها

سهمشون باشه و آرزوی موفقیت و بهروزی دارم براشون هر جای

دنیا که باشند و خرسندم از این دوستیها و آشنائیها

علیرضا جان خیلی ممنون که به یادم بودین واقعا خوشحالم کردین 

جا داره همینجا بخاطر تمام محبتهای فراوانی که در حق من داشتید

سپاسگذاری کنم و قدردان مهربونیاتون و درسهای زیادی که از شما

آموختم باشم که هیچ وقت توان جبرانم نیست و همینطور بابت زحمات

بسیاری که برای این سایت متحمل شدید خسته نباشید بگم و تشکر 

کنم و عذرخواهی کنم بخاطر تمام رنجش خاطرها و نبودن هام 

و سلامتی و شادکامی و زیباترین و نابترین لحظات را براتون آرزومندم 

و  امیدوارم به خواسته های زیبات برسی.

 ------------------------------------------------------

عزیزترازجانم

کمی عاشقانه برایت آورده ام

دستانت را جلو بیار:

یک بغل بوسه،

کمی هم عطر دلتنگی...



عزیزترازجانم

گناه اگر نباشد

می خواهم کمی دوستتان داشته باشم

احساس می کنم

بعضی روز ها باید

کمی دلتنگ شما باشم

کمی پرت شما شود حواسم!



واسه من مثل یه خوابه دیدن تو

لحظه هام پرشده از دوست داشتن تو

میشه با تو عاشق همیشه باشم

با تو هم قصه این ثانیه ها شم

بی تو این ترانه ها چه بی قراره

بودن و نبودنم فرقی نداره

زندگی وُ با تو وُ عشق تو میخوام

تو نباشی بی تو من همیشه تنهام

میخوام تا ته دنیا با تو باشم

دوست دارم تو خواب و رویا با تو باشم

توی این شبهای خالی از ستاره

کاش می شد تو آسمونها با تو باشم

خط بکش روی تمام بی کسی هام

بی تو از این لحظه ها چیزی نمی خوام

من به جز نگاه تو چیزی ندارم

بی تو از تمام دنیا در فرارم

 


بازم مثل قدیم پر دردیم

bazam%20mesle%20gadim%20%5BAloneBoy.com%5D%20pore%20dardim بازم مثل قدیم پر دردیم

رو به روی همیم…  بازم مثل قدیم
یه قهوه ی تلخ رو میز که نداره طعمی

شروع کن… بگو تو  هم حال منو داری
یا که نه خیلی خوب و سرحالی؟

بگو منکه همش واسه حرفات پایه بودم
به ظاهر… خب از درون تیکه پاره بودم

بگو بازم مثل همیشه میشنوم من
ولی به خدا نداری حرف بیشتر از من

این منم بدیا تو خونم رخنه کردن
دیگه مثل قدیم نیستم… الان کوه دردم

آدمی که از همه کس ضربه خورده
آرزو های سینش هم خیلی وقته مرده

دوباره باز حرفای تکراری
بگو شاید آروم شم… بگو حال منو داری

تو که دیدی ترکشای بدی روی پوست و تنم
میبندی چشاتو تا که چیز دیگه نگم؟

چیه؟ سخته شنیدنش؟ خیلی تلخه حرفام؟
مگه روز خوشی هم گذاشتی واسه فردام؟

که انتظار داری مثل قبل حرف خوب بگیم
خب… خودتو به خواب بزن بازم مثل قدیم

تا که نخوای ببینی چقد داغون و خرابم
ببندی چشاتو تا که ندی تو جوابم

ما که عادت کردیم به خدا عیبی نداره
یه عمر کنارت بودیم ولی عین غریبه

بازم مثل قدیم… پر دردیم
باید به خاطرت از بدی هات چیزی نگیم


.

.

.

...:

ادامه نوشته

چرا عاشق نباشم؟

chera%20%5BAloneBoy.com%5D%20asheg%20nabasham چرا عاشق نباشم؟

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشیِ من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا؟ پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟

من که می دانم...

ادامه نوشته

الفبا...باران...

الفبا


وقتی که درد است


دیگر جایی برای هیچ چیز نیست


نه عقربه ساعت

.

.

.

 

باران


در امتداد خیابان زندگی


در تقاطع نگاهمان

.

.

....:

ادامه نوشته

من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم

man%20dg%20bache%20nemisham%20%5BAloneBoy.com%5D%20dg%20baziche%20nemisham من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم

به تو میگم که نشو دیونه ای دل
به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آه دیگه بازیچه نمیشم
به تو میگم....

ادامه نوشته

حرف دلت را بزن

مطالب جالب و خواندنی



مطلب عاشقانه



حرف دلتو بزن



 پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

 
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون





حتما به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



ادامه نوشته

دریا....عشق

دریا....<a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a>

فردا....فردا...امان ازداغ عشق یادم آمد...یادم آمد روزتنهایی برسرعشق رسوایی کشیدم بس درد هجران دراین بازارشیدایی...بگویم من ازدردم از این درد بی درمان که رسوایی عشق یادگاریست برسر یاران

یادته کنار دریا
روی ماسه های ساحل
گفتی که هرگز تو از من
نمیشی یه لحضه غافل
دوتا قلب عاشقونه
روی ماسه ها کشیدی
گفتی تار موی من رو
به همه دنیا نمیدی
به همه دنیا نمیدی
نه مگه تو نگفته بودی
واسه تو رفیق راهم
ما چه نقشه ها کشیدیم
واسه....
ادامه نوشته

حیف از بازی ایام...

حيف از بازي ايام

  

زندگی هیچ نبود،
و به آسانی یک گریه گذشت.
کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.
تا که در رویاها
همه دار و ندارش،
قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش
همه را بی منت، به عروسک بخشد
غافل از آینده.
***
زندگی ...

ادامه نوشته

زندگی یک بازی دردآور است

زندگی یک بازی...
زندگی یک بازی...
زندگی یک بازی دردآور است

زنگی یک اول بی آخراست

زنگی کردیم واما باختیم کاخ خود را روی دریاساختیم

....:

ادامه نوشته

جاده

جاده......

 

از كدامين جاده آمدي،كه انتهايش را نمي يابم؟!
از كدامين جاده اينگونه خسته آمدي كه نيمه راه را از انتهاي راه باز نشناختي؟!
راهنمايت كه بود؟!چرا نقشه راه را برايت نيمه ترسيم كرده بود؟!چرا؟؟؟
آمدي...
هنوز در تجسم چشمانم نقش مي بندي!هنوز بوي حضورت را مي توانم حس كنم !هنوز جانم را كه به خستگي چشمانت سپردم بياد دارم!
آري هنوز؛هنوز تو را در لحظه هايم مي پندارم .
تاب رفتنت ديگر نبود!
گفتي...

ادامه نوشته

دل...

دل.....

 

دل و روزنامه پیچیدم

توی جعبه ای گذاشتم

خوب و محکم اونو بستم

راه دیگه ای نداشتم

بردمش اداره ی پست

دادمش برات بیارن

دل و تحویل نگرفتن

...:

ادامه نوشته

منــــ ســعیــــ کـــردمـــ  ســـ ــنگــــ دل بــاشـــمــــ

حرفهای عاشقانه....
فقط بگو

چگونه رفتن و نبودنت را باور کنم ؟ ؟

وقتی آغوش من هنــــــوز .....

بوی بودن ات را میدهد ؟؟؟؟

.

.


گاهـی میان
وسعــت دستان خالیــم حس می کنــم
تمـــام دار و ندارم نگـاه توســت!

.

.
در بدرقــــــه چشمان تو نمیتوان غربت را فراموش كرد و

كوچــــــه سراسر میشود از وداعی عاشقانــــه...

.

.

.

:

ادامه نوشته

قول داده ام...

قول داده ام...

 

 

قول داده ام...

گاهـــــــی

هر از گاهـــــی

فانـــــوس یادت را

میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچلـــــــه، روشن کنم...

...

ادامه نوشته

احساس غریبی...

احساس غریبی.....

 

کمی مهربانتر باش لطفا !

برای شانه ام سنگین است این سرسنگینی ها...

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دلم میشکند گاهی..........


که صدایی از تو در ذهنم نمی یابم

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

در کوچه های دلتنگی چه سنگین گام بر می دارم
کدامین خاطرهء گمگشته را می جویم؟
کدامین...

ادامه نوشته

حکم لازم...

حکم لازم...

 

 

بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !

بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !

با دلت ، دل حکم کن !

حکمِ دل :...

ادامه نوشته

حق با توست...!

حق با توست...

 

 

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ... تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز،...

ادامه نوشته

برایت صمیمانه دعا کردم...

برایت صمیمانه دعا کردم...

 

 

برایت یک بغل مریم

که مست می شوی هردم

برایت قدرت آرش

که دشمن رازنی آتش

برایت ...

ادامه نوشته

تنـهــــــــایی .. تقــــدیر من نیست, تــرجــــیحِ منـــــه...

قطعات عاشقانه (37)
"خــــداحافظ"

کلمه قشنگی است

اگر: به موقع بگوييم...



تنـهــــــــایی .. تقــــدیر من نیست, تــرجــــیحِ منـــــه ...



همه چیز آرام است ..

دل من

استثنـــاســت ...!

....:

ادامه نوشته

خسته ام...

خسته ام...

 

 

خســــــــته ام ...

 

انگـــــار صـــــد ســـــال پيــــاده راه آمــــده ام

 

انگــــار صــــد سـلســـه كـــوه را روي شـانه هاي نحيــــفم حمـــل كرده ام

 

انگــــار...

ادامه نوشته

برنگشت...

برنگشت...

 


رفتو چشمم را برایش خانه کردم...

                                      بر نگشت

بس دعاها از دل دیوانه کردم...

 بر نگشت

شب شنیدم زاهدی گفت:او افسانه بود

دروفایش خویش را افسانه کردم...

 برنگشت

شوق عشقم را که روزی میربود از او قرار

تا سحر گاهان برایش موعظه کردم...

....:

ادامه نوشته